Why do you build me up, just to bring me down
ماها تشنه عدالتیم، بشر بهای سنگینی رو پرداخت تا به انصاف برسه. ولی نابرابری تو ذات طبیعته. جوری زمین می زنه آدمو که می خوای سینت رو بشکافی، استخوناتو خورد کنی و قلبتو بیرون بکشی
زنده م ولی نفس نمی کشم. مجموعه ای از سلول هام فقط. نه جرقه ای هست نه روحی نه شوقی. مال امروز و دیروز نیست. ماه هاست که دارم زیر آوار دست و پا می زنم
تمام هستی من گره خورد به یه نفر. و اون به اندازه سر سوزن اهمیتی برای من قائل نیست. مگه می شه؟ چطور؟
از شدت غم له شدم. سرمو همیشه می ندازم پایین و تو غم فرو می رم. کاملا بی دفاع. چشمام همیشه وحشت زده ن. مثل کسی که از یه راز وحشتناک خبر داره . کسی که زشت ترین روی زندگی رو دیده.
به هر دری می زنم بن بسته. دیگه دست از تقلا برداشتم. فقط گریه می کنم، غصه می خورم و گریه می کنم. نمی دونم تا کجا می تونم دووم بیارم. نمی دونم تا کجا قراره سقوط کنم. کسی حواسش به من نیست