the END.

امروز کاری کردم که (به خودم افتخار می کنم/ احساس پوچی می کنم/ پشیمونم)

کاری بود که باید انجام می شد. ولی احساس گهی دارم. درونم راکده. غم سنگینی که مونده و انگار حالا حالاها قرار نیست بره.

حس این که اون عین خیالش نیست. یه روز معمولی و بی حادثه براش بوده. من اما از صبح همش حس می کنم یه نفر دستاشو گذاشته دور گلومو داره فشار می ده.

باید خودمو جم و جور کنم.

تو منو شکستی آفرین به تو

خیلی عجیبه. چقدر همه چیز لایه های مختلف داره. چقدر هنوز ماجرا هست برای یادگرفتن. چطور یه نفر آدم انقدر می تونه مصیبت وارد زندگی من بکنه. باورم نمی شه و گیج شدم از این همه نکبت که از یه آدم می باره. چطور بی خبر از همه جا تو دام می افتیم. و بعدش باید چه کرد با این همه غصه و حس حقارت و عصبانیت.

کاری نمی شه کرد. فقط باید با قدرت و جسارت رفت جلو. جلوی ضرر و از هر جا بگیری منفعته. مگر این که دیگه کارد به استخون رسیده باشه. ما که کارد به استخون چندین ماهه داریم جون می کنیم و هنوز ادامه می دیم. بازم روش.